| فرهنگ کوثر - شماره 74 - تابستان 1387 - آرشيو مجله فرهنگ كوثر |
پیرمرد، حال خوشی نداشت. چهرۀ لاغر و تکیدۀ همسرش لحظهای از جلوی چشمهایش دور نمیشد. به هر دری زده بودند، امّا بیفایده بود. پزشکان هم، امید چندانی نداشتند. با خود میاندیشید:
خب! مادر است. اگر من هم، جای او بودم ...
ناخود
آگاه، اشک از دیدگانش سرازیر شد. بر بالین زن رفت اما طافت
نیاورد و فوراً خارج شد. در دلش آشوبی بر پا بود. نمیتوانست
دست روی دست بگذارد. باید کاری میکرد. کاش آن روز شوم
هرگز از راه نمیرسید؛ روزی که علی و حسین در
یک لحظه از فراز کوهها برای همیشه پرواز کردند و جان سپردند.[1]
نمیدانست برای کدام اندوهش بگرید. فکر میکرد با گذشت زمان، همه چیز درست میشود. اما شاید دو سال، زمان کمی بود! دست کم برای مادری که لحظه لحظه در خانه، جای پسران جوان و معصومش را خالی میدید. آهسته با خودش زمزمه کرد:
مگر آنها چه گناهی کرده بودند؟!
امّا نه! خیالش از بابت آنان راحت بود؛ از ته دل!
***
شب بود و ستارهها بودند و نبودند. از جا برخاست. دلش آرام و قرار نداشت. یادش آمد شب جمعه است؛ شب دعا و توسل. نباید فرصت را از دست میداد و نداد. لبخندی بر گوشۀ لبهایش نقش بست. باید زودتر دست به کار میشد. نمیدانست از کجا شروع کند. در اتاقش قدم میزد. ناگهان ایستاد. انگار دختر خردسالش را میدید؛
ـ بابا! برام قصه میگی؟
ـ چه قصهای؟
ـ قصۀ اونایی که امام زمانو دیدن!
پیرمرد رفت، تا کتابی بیاورد:
ـ حالا هر شب، یک قصۀ خوب برات میگم؛ زهرا خانم!
هنوز به قفسۀ کتابها نرسیده بود، که برگشت. دستی به چشمهای خود کشید و دلش لرزید. اشک از دیدگانش جاری شد. هیچ کس در اتاق نبود. پاهایش توان نداشتند. آرام بر زمین نشست. یادش آمد یک ماه پیش، دختر کوچکش از او خواسته بود تا قصه کسانی که امام زمان(عج) را دیده بودند، برایش تعریف کند. پیرمرد، هرگز این حکایتها را فراموش نکرده بود. دلش شکست. قرآن را باز کرد و مشغول قرائت شد. دعاهای شب جمعه را خواند، ولی هنوز بیتاب بود؛
خب! من هم مثل همۀ مردم به آقا، متوسل میشوم ... امّا نه! آخر به چه رویی در خانۀ مولا را بزنم. من کجا و ... .
به جای خالی دخترش نگاه کرد. فکری به نظرش رسید. رویش را به طرف قبله کج کرد:
ـ
خدایا ! تو مقلّب القلوبی؛ اجازه بفرما آقا به داد گرفتاران برسد. صدایی
ضعیف از طبقۀ پایین به گوش میرسید. همسر و
بستگانش هم که میخواستند صبح جمعه برای معالجه، او را به تهران منتقل
کنند، دعا میکردند. صدای همسرش را شناخت. انگار نه انگار سکته کرده
بود و نمیتوانست تکان بخورد! حالا دیگر خودش را تنها نمیدید؛
هر چند در خلوت تنهاییاش به کنجی خزیده بود. پلکهایش
سنگین شد، اما در صحن دلش، شوقی شگرف موج میزد. در دل آن شب
بلند و سرد زمستانی با خود نجوا کرد:
ذره ذره آب شد دلم، ببین
قطره قطره میچکد ز گونهام
***
مثل هر شب، ساعتی پیش از اذان برخاست. اما نه! انگار آن سحر، صفایی دیگر داشت. صدایی به گوشش رسید. در اتاق همسرش همهمهای بر پا بود. دلش گرفت. ناگهان سر و صداها خوابید. دیگر وقت خواب نبود. آن شب همه چیز برای اتفاقی بزرگ آماده بود. سکوت بود و دعا؛ عشق بود و خدا. پیرمرد مشغول توسل شد. انگار در و دیوار، همزبانیاش میکردند. شفای همسرش را از خداوند خواست. همزمان با آوای ملکوتی اذان، از پلهها پایین رفت. دخترش را دید که در حیاط قدم میزد. میخندید و از خوشحالی در پوستش نمیگنجید. دختر جلو آمد و نفس زنان گفت:
ـ آقا! مادرم را شفا دادند!
پیرمرد با تعجب پرسید:
ـ چه کسی؟
ـ مادرم یک ساعت پیش، ما را بیدار کرد. دائماً میگفت: «آقا را بدرقه کنید!» وقتی خودم را به او رساندم، جلو در حیاط بود و به ما اعتراض میکرد «هر چه خواستم شما را بیدار کنم، تکان نخوردید».
ـ خودش بلند شد؟ چطوری؟
ـ بله، خودم دیدم. نزدیک در حیاط پرسیدم: آن آقا، کی بود که ما را برای بدرقهاش صدا زدید؟ جواب داد: «سیدی بود، نه پیر و نه جوان، که در کسوت اهل علم، به بالینم آمد و گفت:
ـ برخیز!
گفتم: نمی توانم.
بار دیگر با لحنی تندتر گفت:
ـ گریه نکن. برخیز ، خداوند شفایت داد.
و من برخاستم؛ اما چون شما خواب بودید، خودم رفتم دنبال آقا!»
***
زن، از شوق میگریست. دیگر از هیچ چیز رنج نمیکشید. چشم راستش هم ـ که کم بینا شده بود ـ همه جا را به خوبی میدید. بعد از چهار روز، احساس گرسنگی میکرد. لیوانی شیر برایش آوردند. رنگ و رویش پس از نوشیدن آن، بازتر شد. نگاهش که به داروها افتاد، لبخندی زد و گفت:
ـ به دستور آقا، دیگر آنها را نمیخورم!
***
حادثه
در تاریخ 19/11/1355 اتفاق افتاد. در قم، هیاهویی بر پا
بود. همه برای دیدن خانم میآمدند؛ آیت الله
مرعشی نجفی، آیت الله گلپایگانی و ... نیز
آمدند. آیت الله اراکی(ره) نیز حکایت شفای او به
وسیله حضرت ولیّ عصر(عج) را در خطبههای نماز جمعه، در مسجد
امام حسن عسکری(ع) برای مردم بازگفتند.
شیخ محمد متقی همدانی به شکرانۀ این معجزه، در ایام فاطمیّۀ همان سال، مجلسی در منزل خویش برپا کرد که پیر و جوان در آن حضور یافتند. پزشکان نیز مبهوت از این حکایت غریب، آن را معجزهای آشکار خواندند؛ درمانی غیر عادی که پس از یک ماه، منجر به درمان روماتیسم خانم نیز گردید، و دیگر بار، شگفتی همگان را برانگیخت.
دیگر هیچ چیز، شیخ را پریشان نمیساخت، حتی سالها بعد، مصطفایش را نیز راهی جبههها کرد و پس از شهادتش، «سجدۀ شکر» به جای آورد. وی خود را مرهون آن راز میدانست؛ راز آن شب بلند زمستانی؛ رازی که همواره او را خرسند میساخت و خاطرۀ آن «شب آفتابی» را به یادش میآورد.
*
منبع: ستارگان حرم (شرح حال علما)، ج20، ص108 ـ 112، گروهی از
نویسندگان فرهنگ کوثر، انتشارات زائر،قم.