| فرهنگ کوثر - شماره 74 - تابستان 1387 - آرشيو مجله فرهنگ كوثر |
حرفهای زن، دل مرد را لرزاند. حرفهای غریبی بود. بوی خداحافظی میداد. بچهها خواب بودند. زن تند تند نفس میکشید. مرد نگاهش را از چهره بیحال زن برداشت و به گلهای قالی خیره شد. بغضی سنگین گلویش را فشرد. صدای دکتر در گوشش پیچید.
ـ گفتید پروندۀ پزشکی شو کجا نشون دادید؟ فکر نمیکنم از دست ما کاری بربیاد. خانم شما دچار بیماری سخت MS یا ناراحتی مغز و اعصاب شده. متأسفانه کاری از دست ما ساخته نیست. باید به خدا توکل کنید. تنها یه معجزه میتونه، اونو از این وضع نجات بده.
زن چشمان بیرمقش را از هم گشود. لبهایش به زحمت جنبید.
ـ علی! از وقتی رفتیم مشهد زیارت آقا یه حال غریبی دارم.
مرد سرش را به صورت زن نزدیک کرد.
ـ چی شده مریم؟ چطور شد یاد مشهد افتادی؟ اگه دلت میخواد بازم میبرمت! میخوای بری؟ آره؟
ـ نمیدونم تا کی باید این روزای زجر آور رو تحمل کنم و تو رو عذاب بدم. خجالت میکشم تو چشات نگاه کنم. باعث دردسرت شدم. از کار و زندگی انداختمت. نه خواب داری، نه خوراک. دیگه تحمل ندارم... .
شانههای زن به لرزه افتاد. قطرات اشک گونهاش را خیس کرد.
ـ مریم! تو دربارۀ من چی فکر میکنی. با این حرفا دلمو آتیش زدی، مگه تا حالا چیزی گفتم. برخورد تندی از من دیدی؟
زن با پشت دست، اشکها را از پهنای صورتش پاک کرد. به پای فلجش خیره شد و گفت:
ـ هر وقت چشم باز کردم، تو رو بالای سر خودم دیدم. یه خواهش ازت دارم: منو ببر قم. فقط همین!
***
هوای دمکردۀ اتوبوس، مجبورش کرد سر از پنجره بیرون بیاورد و نفس تازه کند. نگاهی به زن انداخت. آرام بود و چهرهاش معصومتر از همیشه به نظر میرسید. به یاد روزهای خوش گذشته افتاد.
ـ علی آقا!
مرد نگاهش را به سوی زن چرخاند. لبخندی روی لبهایش نشست.
ـ چیزی میخوای؟
ـ خیلی مونده به قم برسیم؟ دیگه صبرم داره تموم میشه!
زن دستش را روی شانۀ مرد گذاشت و ادامه داد:
ـ بعد از زیارت حضرت معصومه، بریم جمکران. یه چیزی تو دلم میگه زود خودتو برسون مسجد امام زمان. یکی اونجا منتظرته.
مرد خم شد و از داخل کیف، پاکتی پر از قرص بیرون آورد.
ـ اصلاً یادم نبود! قرصاتو نخوردی!
اتوبوس به قم رسید. بعد از مدتها دوباره نگاه مرد به گنبد حرم حضرت معصومه افتاد. گنبد طلایی درخشش خاصی داشت. در دل احساس شرمندگی کرد. از خانم خجالت میکشید. بارها قصد زیارت کرده بود. اما هر بار مسئلهای پیش آمده بود و او از آمدن منصرف شده بود. زنش را نگاه کرد. بیتابی میکرد و اشک میریخت. انگار محرم رازی پیدا کرده بود. نگاه خستۀ زن با دیدن گنبد طلا، جلایی دوباره یافت. خودش را به زحمت سرپا نگه داشت. در یک دست، عصا داشت و با دست دیگر، به مردش تکیه داده بود. میخواست هر چه زودتر به وصل یار برسد و ضریح را در آغوش بکشد. وارد صحن بزرگ شدند. دست به سینه ایستادند.
ـ السلام علیکِ یا بنت رسول الله...
رنگ از چهرۀ زن پرید. نه صدایی میشنید و نه چیزی میدید. زمزمههای غریبانهاش دل هر شنوندهای را به درد میآورد.
ـ خانم جان! از یه شهر دور برات مهمون اومده. میدونم حرفمو گوش میدی. میدونم نگاهم میکنی. دیگه طاقت زنده موندن ندارم. نمیتونم نفس بکشم. نمیتونم حرف بزنم. بیبیجان! به امیدی به این شهر اومدم. ناامید برم نگردون. نذار برای راه رفتن خجالت بکشم. نذار بیشتر از این شرمندۀ بندهها باشم!
صدای ملکوتی اذان ظهر از بلندگوی حرم در صحن طنین انداز شد. زن با چشمانی اشکبار نگاه به آسمان دوخت. هنوز نتوانسته بود علت آن «حسّ غریب» را پیدا کند. چیزی درونش او را به سوی خود میخواند. بعد از زیارت حضرت معصومه(س) راهی جمکران شدند. حیاط مسجد لبریز از جمعیتی بود که به میهمانی آقا آمده بودند. نگاه زن به پای بیرمقش افتاد. عجیب درد میکرد. دست روی پایش گذاشت و از شدت درد به گریه افتاد. مرد با دیدن این صحنه پیشانی بر زمین گذاشت. دیگر نمیخواست سر بلند کند و همسرش را در آن حال ببیند. تحمل پرپرشدن گل زندگیاش را نداشت. آرام زمزمه کرد:
ـ آقاجان! برات مهمون آوردم. مهمونی که دکترها ازش قطع امید کردن. نمیتونم جنازهاش رو تحویل بچههاش بدم. دل اونا به این خوشه که مادرشون سالم برگرده. ادرکنی یا صاحب الزمان!
... لحظاتی بعد سر از سجده برداشت. زن را دید که عصا رو به گوشهای انداخته و بدون کمک کسی، روی پاهایش ایستاده. زن فریاد زد:
ـ علی! پاهامو ببین دیگه فلج نیستم. دیدی آقا جوابمو داد. نگاهم کرد.
زن گریه کنان به سمت مسجد دوید. مقابل مسجد به سجده افتاد. مرد با تعجب به حرکات او خیره شد. دقایقی بعد، صدای صلواتهای پی در پی در فضا پیچید. جمعیتی انبوه مرد و زن را در میان گرفتند. آنها آمده بودند به چشم خود ببینند صاحب خانه چه لطف بزرگی در حق مهمان خویش کرده؛ مهمانی که امید به زنده ماندن نداشت.
* منبع: کرامات حضرت مهدی(عج)
1. مسجد مقدس جمکران تجلیگاه صاحب الزمان(ع)، ص157.
2. دفتر ثبت کرامات مسجد مقدس جمکران، شمارۀ 110، سال 1377ش.