| فرهنگ کوثر - شماره 74 - تابستان 1387 - آرشيو مجله فرهنگ كوثر |
زانوهای پیرمرد میلرزید. با زحمت نمازش را تمام کرد و از مسجد بیرون آمد. مسجد کوچک با دیوارهای خشتی و گلی بیرون از آبادی قرار داشت. چهار طرفش بیابان بود و سقفش با چوب پوشیده شده بود. پیرمرد عصا زنان و با قدمهایی لرزان، به سمت آبادی رفت. موی سر و محاسنش مثل برف سفید بود. در این هنگام، جوانی به او نزدیک شد:
ـ شیخ حسن! اجازه میدهی کمکتان کنم؟
ـ خدا خیرت بدهد جوان!
جوان بازوی پیرمرد را گرفت و با او همراه شد.
ـ رفته بودید مسجد جمکران؟
ـ بله، قیافهات آشنا نیست! نام مرا از کجا میدانی؟
ـ از قم آمدهام، هاشمی هستم و اهل حجاز. عازم طوس بودم. در قم به حرم حضرت معصومه رفتم و در آنجا داستان مسجد جمکران را شنیدم. به من گفتند شیخ حسن هنوز زنده است. آمدم اینجا تا داستان را از زبان خودتان بشنوم.
ـ باشد جوان، برایت خواهم گفت. به خانه من بیا. تو مهمانی و مهمان، حبیب خداست.
غروب خورشید نزدیک بود. شیخ حسن و جوان در ایوان خانه نشسته بودند. جوان از ورای دیوار کوتاه خانه به چشم انداز مقابلش نگاه میکرد. تکه ابرهای سرخ در افق دیده میشدند. کوه «دو برادر» به آرامی در تاریکی شب محو میشد. پیرمرد زبان به سخن گشود. جوان با اشتیاق به صورت او چشم دوخت.
***
بیست و هفت سال پیش بود. شب سهشنبه هفدهم ماه رمضان سال 393 خواب بودم. نیمه شب صدایی مرا از خواب بیدار کرد.
ـ شیخ حسن، بیدار شو! امام مهدی صاحب الزمان (عج) تو را میخواند.
برخاستم و با عجله لباسهایم را پوشیدم. در همان حال گفتم:
ـ صبر کنید الان میآیم.
ـ جامهای که پوشیدی از آن تو نیست. لباس خودت را بپوش!
به دقت نگاه کردم. فهمیدم از شدت عجله جامه یکی از اهل خانه را پوشیدهام! لباسهای خودم را پیدا کردم و پوشیدم، آن گاه به سراغ کلید در خانه رفتم. دوباره صدا به گوشم رسید:
ـ در باز است، نیازی به کلید نیست!
از خانه بیرون آمدم. گروهی را به انتظار خود دیدم.
![]() |
علیکم السلام. مرحبا شیخ، با ما بیا.
با آن جماعت همراه شدم. از آبادی جمکران بیرون آمدیم. به محلی رسیدیم. منظرهای شگفت در مقابل خود دیدم. تخت چوبیِ بزرگی در میان بیابان بود. روی تخت، فرش بزرگ و زیبایی پهن شده بود. روی فرش نیز پر از بالشهای زیبا بود. جوانی حدود سی سال مثل قرص ماه، روی تخت به چهار بالش تکیه داده بود. پیرمردی سبز پوش در کنار جوان نشسته بود. کتابی در دست داشت و برای او میخواند. اطراف تخت حدود شصت مرد، گروهی با جامههای سبز و بعضی با جامههای سفید در حال خواندن نماز بودند. در این موقع پیرمرد نگاهش به من افتاد. کتاب را بست و با دست به من اشاره کرد. یکی از همراهانم گفت:
ـ شیخ حسن! نزدیک برو، حضرت خضر تو را میخواند.
با قدمهای آهسته پیش رفتم. کنار حضرت خضر(ع) نشستم. جوان نگاهش را به من دوخت. لبخند زد و گفت:
ـ شیخ حسن! فردا به نزد «حسن مسلم» برو و از جانب ما به او بگو: تو چند سال است در این زمین زراعت می کنی و گندم و جو میکاری. اما ما خراب میکنیم. پنج سال زراعت کردی، امسال نیز دوباره مشغول شخم زدن و آماده کردن زمینی. اجازه نداری بار دیگر در اینجا زراعت کنی. اگر سالهای قبل منفعتی از این زمین بردهای بازگردان تا در محل زمین، مسجدی بنا کنند.
در این موقع امام سکوت کرد. اما من محو صورت نورانی و زیبای آن حضرت و در حالت خلسه فرو رفته بودم.
ـ شیخ! به حسن مسلم بگو اینجا زمین شریفی است. خداوند آن را بر زمینهای دیگر برتری داده. چرا آن را جزء زمینهای خودت کردی؟ خداوند دو پسر جوانت را از تو گرفت؛ تنبیه نشدی. اگر باز ادامه دهی، آن گونه تو را بیازارد که خود آگاه نباشی.
امام دوباره سکوت کرد، گفتم:
ـ مولای من! نشانهای میخواهم که مردم حرفم را بپذیرند. آنان سخنان مرا بیحجت و نشانه قبول نخواهند کرد.
ـ ما در این زمین علامتی قرار خواهیم داد. فردا به محله موسویان قم نزد «سید ابوالحسن الرضا» برو، و بگو به جمکران بیاید، حسن مسلم را حاضر کند و منافع چند ساله زمین را از او بگیرد و به مردم بدهد تا مسجد را بنا کنند. اگر کفایت نکرد، به روستای رهق مشهد اردهال برود. آنجا ملک ماست. وجه طلب کند و مسجد را به اتمام برساند. نیمی از رهق را وقف این مسجد کردیم. مردمش هر ساله وجوهات را بیاورند و صرف عمارت مسجد کنند.
ـ چشم، آقای من!
ـ به مردم بگو: با شوق و رغبت به اینجا بیایند و چهار رکعت نماز بخوانند: دو رکعت نماز تحیت مسجد، و دو رکعت نماز برای من... . حال می توانی بروی.
برخاستم. دست ادب بر سینه نهادم و دور شدم. در همان حال، امام صدایم کرد:
ـ در گله جعفر چوپان کاشانی، بزی ابلق است، موی بسیار دارد با هفت نشان در بدن. سه نشان در یک سو و چهار نشان سمت دیگر. نشانههای سیاه و سفیدی چون دِرهم. آن بز را بخر، اگر مردم آبادی پولش را دادند که هیچ، و گر نه از پول خودت بخر. فردا شب بز را به همین محل بیاور و بکش. روز هیجدهم ماه مبارک رمضان گوشت آن را به بیماران بده. خداوند همه را شفا خواهد داد. ما تا چند روز دیگر در اینجا خواهیم بود.
به خانه آمدم. تا صبح نخوابیدم. صبح زود به سراغ همسایهام « علی المنذر» رفتم و ماجرا را با او درمیان گذاشتم. با هم به همان محل رفتیم. او گفت:
ـ شیخ حسن! به خدا قسم، نشان و علامتی که امام به تو گفت، همین جاست.
زنجیرها و میخها را نگاه کن!
هر دو به قم رفتیم. در محله موسویان، خودمان را به خانه سید ابوالحسن الرضا رساندیم. خدمتکاران سید که بیرون خانه بودند، به سمت ما دویدند.
ـ شما اهل جمکرانید؟
ـ بله.
ـ کدامتان حسن بن مثله هستید؟
ـ من هستم!
ـ با ما به داخل خانه بیا. آقا از دیشب منتظر شماست.
به نزد سید رفتم. به استقبالم شتافت و گفت:
ـ ای حسن بن مثله! دیشب در خواب شخصی به من گفت مردی صبحگاهان از جمکران به نزد تو میآید. هر چه گفت، سخنش را بپذیر و به او اعتماد کن که سخنش سخن ماست. بیدارشدم و تا به حال منتظر تو هستم. حال سخن بگو که جانم به لب رسیده!
همه چیز را برایش تعریف کردم. دستور داد اسبها را زین کردند. به جمکران برگشتیم. بیرون آبادی به جعفر چوپان برخوردیم. گلهاش را برای چرا به صحرا میبرد. پیاده شدم و به میان گله رفتم. بز ابلق را پیدا کردم و پیش چوپان بردم.
ـ این بز را چند میفروشی؟
ـ به خدا، من تا به امروز این بز را ندیده بودم. صبح متوجه آن شدم. هر چه خواستم، او را بگیرم نتوانستم.
بز را به جایگاه بردیم و کشتیم. سید، حسن بنمسلم را حاضر کرد و پول را از او گرفت. وجوهات رهق را آوردند و مسجد را از خشت و گل بنا کردند. رویش را هم با چوب پوشاندند. این هم داستان مسجد جمکران. مسافر حجاز! راضی شدی؟
ـ چه حکایت شگفتی!
ـ سرت را درد آوردم. برخیز، به اندرون برویم، حتماً گرسنه هستی.
پیرمرد و جوان به داخل اتاق رفتند. شب، چادر سیاهش را روی آبادی جمکران کشیده بود.
* منبع: نجم الثاقب، محدث نوری، انتشارات مسجد مقدس جمکران، 1375ش، ج1، ص383.