فرهنگ کوثر - شماره 74 - تابستان 1387 - آرشيو مجله فرهنگ كوثر

عاشقان و ارادتمندان امام زمان(ع) در طول تاریخ غیبت، از یاد و نام آن حضرت غفلت ننموده و هماره با روش‌های گوناگون (نگارش کتاب و مقاله، سخنرانی، برپایی جشن نیمه شعبان، خواندن دعای ندبه و غیره) دلدادگی خود را ابراز داشته‌اند.

در این میان«مدیحه سرایان» به سبب توفیقات الهی، مناقب و فضائل امام مهدی(ع) را در قالب‌های زیبای ادبی به تصویر کشیده و دلهای مردم را به سوی آن کانون محبّت و خوبی‌ها سوق می‌دهند.

مجموعه حاضر، گلچینی از اشعار فارسی است که به پیشگاه منتظران و محبان آن حضرت تقدیم می‌شود. امید است زمزمۀ نام و یادش، جان و دل همگان را عطرآگین سازد. ان شاء الله.

***

حکیم نظامی گنجوی

 

 
سلیمان عصر

 ای مدنی برقع و مکی نقاب

سایه نشین چند بود آفتاب

منتظران را به لب آمد نفس

ای ز تو فریاد، به فریاد رس

سوی عجم ران منشین در عرب

زردۀ روز اینک و شبدیز شب

ملک برآرای و جهان تازه کن

هر دو جهان را تو پر آوازه کن

سکه تو زن تا امرا کم زنند

خطبه تو خوان تا خطبا دم زنند

ما هم جسمیم، بیا جان تو باش

ما همه موریم، سلیمان تو باش

شحنه توئی، قافله تنها چراست؟

قلب تو داری، عَلَم آنجا چراست؟

خیز و بفرمای سرافیل را

باد دمیدن دو سه قندیل را

خلوتی پردۀ اسرار شو

ما همه خفتیم، تو بیدار شو

ز آفت این خانه آفت‌پذیر

دست برآور، همه را دست گیر

هر چه رضای تو، بجز راست نیست

با تو کسی را سرِ واخواست نیست

گر نظر از راه عنایت کنی

جمله مهمات کفایت کنی

از نفست بوی وفائی ببخش

ملک سلیمان به گدائی ببخش

از تو یکی پرده برانداختن

وز دو جهان خرقه درانداختن[1]

***

عطار نیشابوری

 

 
تاج اتقیا

 

صد هزاران اولیا، روی زمین

از خدا خواهند مهدی را یقین

یا الاهی، مهدیم از غیب، آر

تا جهان عدل گردد آشکار

مهدی هادیست تاج اتقیا

بهترین خلق بُرج اولیا...[2]

***

حافظ شیرازی

 

 
دم مسیحائی

 

مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید

از غم هجران مکن ناله و فریاد که دوش

زده‌ام  فالی و فریاد رسی می‌آید

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست

این قدر هست که بانگ جرسی می‌آید[3]

***

ای پادشاه خوبان، داد از غم تنهایی

دل بی‌تو به جان آمد، وقت است که بازآیی

دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند

دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

مشتاقی و مهجوری، دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

ای درد توام درمان در بستر ناکامی

وی یاد توام مونس در گوشه تنهایی

حافظ شب هجران شد، بوی خوش وصل آمد

شادیت مبارک باد، ای عاشق شیدایی[4]

***

پیراهن صبر

آیت الله میرزا علی اکبر نوقانی خراسانی

 

 
 

 


افسوس که عمری پی اغیار دویدیم

از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم

سرمایه ز کف رفت و تجارت ننمودیم

جز حسرت و اندوه، متاعی نخریدیم

بس سعی نمودیم که ببینیم رخ دوست

جانها به لب آمد، رخ دلدار ندیدیم

ما تشنه لب اندر لب دریا متحیر

آبی به جز از خون دل خود نچشیدیم

شاها به تولّای تو در مهد غنودیم

بر یاد لب لعل تو ما شیر مکیدیم

ای حجّت حق، پرده ز رخسار برافکن

کز هجر تو ما پیرهن صبر دریدیم

ای دست خدا، دست برآور که ز دشمن

بس ظلم بدیدیم و بسی طعنه شنیدیم

شمشیر کجت راست کند قامت دین را

هم قامت ما را که ز هجر تو خمیدیم

شاها ز فقیران درت روی مگردان

بر درگهت افتاده به صد گونه امیدیم[5]

***

آیت الله سید محمد مهدی مرتضوی لنگرودی (عبدالصاحب)

 

 
چشمۀ هستی

 

 

دائم به دل هوای سلیمانم آرزوست

یعنی ظهور حجّت رحمانم آرزوست

دیدار روی مهدی موعود گر شود

قربان روی او به خدا جانم آرزوست

گر او نهد به کاسۀ چشمان من قدم

خاک قدم به جاروب مژگانم آرزوست

اسکندر ارکه بود پی چشمۀ حیات

حق داشت چون نداشت که من آنم آرزوست

زیرا که آب چشمۀ هستی، ظهور اوست

یارب، ظهور دولت سلطانم آرزوست

اندر یم ولایت او غوطه‌ور شدم

دیگر چرا به چشمۀ حیوانم آرزوست

یارب، نما ظهور ولیّت به مولدش

یعنی به روز نیمه شعبانم آرزوست

آن آفتاب دین بنما چهره‌اش عیان

از ابر غیبت، نور فراوانم آرزوست

بر تخت دین بگو بنشین یوسف زمان

دیدار روی یوسف دورانم آرزوست

صوت هَزار و بلبل دستان شنیده‌ام

آواز دلرباش به یک آنم آرزوست

گر تو ظهور می‌نکنی ای ولیّ عصر(عج)

بنمای رخ که نیّر تابانم آرزوست

قرآن ناطقی تو به آواز دلربا

قرآن بخوان که نغمه قرآنم آرزوست

ایمان کند زیاد مرا صوت دلکشت

ایمان زحدّ زیاده بر ایمانم آرزوست

گر رفتم از جهان، ندیدم ظهور تو

با آن ولای روضه رضوانم آرزوست

گر شد مقدّرم که به دوزخ کنم مکان

دل غم مخور که آتش سوزانم آرزوست

َبْرد و سلام می‌شود آتش برای من

همچون خلیل شعلۀ نیرانم آرزوست[6]

***

یوسف صدیق عربانی

 

 
بشارت ظهور

 

عاقبت دنیا پر از آوای قرآن می‌شود

نور حق از پردۀ غیبت نمایان می‌شود

ظلمت جهل و ستم دیگر نماند در جهان

عالم از نور حقیقت، نورباران می‌شود

عاقبت معدوم خواهد گشت آثار فساد

کفر و الحاد و ستم از ریشه ویران می‌شود

دور، دور مؤمنان خواهد شد از لطف خدای

هر ستمکاری ز کردارش پشیمان می‌شود

حامی حق شو که حق پویان همیشه زنده‌اند

رتبۀ پویندۀ حق، چون شهیدان می‌شود

بعد از این شیرین شود بر هر مسلمان زندگی

دادگاه ویژۀ اسلام، بنیان می‌شود

دیگر از حکم ستمکاران نماند رونقی

حکم، حکم بندگان پاک رحمان می‌شود

بعد از این نوبت به مهدی، نور قرآن می‌رسد

آنکه با فرمان او گیتی گلستان می‌شود

قسط توحیدی فراگیرد سرای زندگی

خانۀ اسلام پاک از دزد ایمان می‌شود

 روز مهدی(ع) روز فجر رحمت است

درد مردان خدا، آن روز درمان می‌شود[7]

***

سید رضا مؤیّد

 

 
آفتاب گمشده

 

گر قسمتم شود که تماشا کنم تو را

ای نور دیده، جان و دل اهدا کنم تو را

این دیده نیست قابل دیدار روی تو

چشمی دگر بده که تماشا کنم تو را

تو در میان جمعی و من در تفکّرم

کاندر کجا برآیم و پیدا کنم تو را

هر صبح جمعه ندبه‌کنان در دعای صبح

از کردگار خویش تمنّا کنم تو را

یابن الحسن، اگر چه نهانی ز چشم من

در عالم خیال، هویدا کنم تو را

گویند دشمنان که تو بنموده‌ای ظهور

زین افترای محض، مبرّا کنم تو را

همچون مؤیّدم به تکاپو، مگر دمی

ای آفتاب گمشده، پیدا کنم تو را [8]

***

... گویا سواری می‌رسد

 

ای دل بشارت می‌دهم، خوش روزگاری می‌رسد

یا درد و غم طی می‌شود، یا شهریاری می‌رسد

گر کارگردان جهان، باشد خدای مهربان

این کشتی طوفان زده، هم بر کناری می‌رسد

اندیشه از سرما مکن، سر می‌شود دوران دی

شب را سحر باشد ز پی، آخر بهاری می‌رسد

ای منتظر غمگین مشو، قدری تحمل بیشتر

گردی به پاشد در افق، گویی سواری می‌رسد

یار همایون منظرم، آخر در آید از درم

امید خوش می‌پرورم، زین نخل باری می‌رسد

«مفتون» منال از یار خود، گر بر تو گاهی تلخ شد

کز گل بدان لطف و صفا، گه نیش خاری می‌رسد[9]

***

مرتضی موحدی

 

 
مصلح کل

 

شها تا چهره ننمایی، جهان خرّم نمی‌گردد

اساس فتنه و غوغا، کم از عالم نمی‌گردد

بساط ظلم و جور ظالمان بر هم نخواهد شد

بنای شرع و دین و معدلت محکم نمی‌گردد

فرو تا پرده از رخ نفکنی، ای زادۀ خاتم

فرود از چرخ چارم، زادۀ مریم نمی‌گردد

مفتون امینی

 
قلوب دوستدارانت ز درد هجر مجروح است

به جز وصل تو داروئی ورا مرهم نمی‌گردد

اگر ای شیر حق از بیشۀ غیبت به درآئی

در عالم خیل روبه، چیره بر ضیغم نمی‌گردد

اگر ای حامی حق، آئی و باطل فنا سازی

بدینسان حق و باطل در جهان توأم نمی‌گردد

الا ای مصلح کل، تا که از عالم نهان باشی

شرار فتنه وغوغا ز عالم، کم نمی‌گردد

اگر تیغ کجت آید به عالم، پشت یارانت

ز بار هجر و طعن دشمنانت خم نمی‌گردد

تو قطب محور عالم، تو قلب عالم امکان

چو نفشانی به عالم نور، خاکْ آدم نمی‌گردد

ز بس نعمت فزون گردد، گه سلطانیت آری

که کس محتاج بر سیم و زر و درهم نمی‌گردد[10]

***

گل بوسه

من که لایق نیستم آن روی زیبا را ببوسم

دلبرم هر جا گذارد پا، من آنجا را ببوسم

کاشکی باد صبا باشم که ره یابم به کویش

تا از آن محبوب، موی عنبرآسا را ببوسم

ای که گوئی مأمن سرگشته در کوه است و صحرا

سر به صحرا می‌نهم تا کوه و صحرا را ببوسم

«وادی رِضْوی» نمی‌دانم کجا باشد خدایا

گر بدانم می‌روم تا کوه و صحرا را ببوسم

یک نظر افکند بر نوح و رهانیدش ز طوفان

عاشقم رخسار نوح و موج دریا را ببوسم

دوست دارم زنده باشم تا جمالش را ببینم

سر به پایش افکنم تا پای مولا را ببوسم

کاش آید «قبر زهرا» را نماید آشکارا

تا روم با چشم خونین، قبر زهرا را ببوسم[11]

***

قیصر امین‌پور

 

 
آرامش طوفانی

 

طلوع می‌کند آن آفتاب پنهانی

ز سمت مشرق جغرافیای عریانی

دوباره پلک دلم می‌پرد، نشانۀ چیست؟

شنیده‌ام که می‌آید کسی به مهمانی

کسی که سبزتر است از هزاربار بهار

کسی شِگفت کسی، آن چنان که می‌دانی

تو از حوالی اقلیم ناکجا آباد

بیا که می‌رود این شهر رو به ویرانی

در انتظار تو  تنها چراغ خانۀ ماست

که روشن است در این کوچه‌های ظلمانی

کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق

بیا که نام تو آرامشی است طوفانی[12]

***

مرتضی عبدالوهابی

هر هفته شبی به جمکران باید رفت

                  از روی زمین به آسمان باید رفت

بر بال فرشتگان به سوی دلدار

                   تا خیمۀ صاحب الزمان باید رفت

***

دوست و شاعر ارجمندمان، آقای احمد باقریان نیز اشعاری ارسال کرده‌اند که تقدیم می‌شود.

محمدرضا حکیمی

 

 
آتش عشق

 

آتش عشق تو تا شعله زد اندر دل ما

داده بر باد فنا، یکسره آب و گل ما

تا که از ما بنهفتی رخ خود را، شاها

چون شب هجر شده تار و سیه منزل ما

مشکلی نیست محبّان تو را جز غم هجر

عمر بگذشت و نشد حل به جهان مشکل ما

تا که شد کشتی ما غرقۀ دریای فراق

بر سر کوی وصال تو بود ساحل ما

به امیدی که ببینیم رخ دوست دمی

ساربان تند مران بهر خدا محمل ما

گر به ما گوشۀ چشمی فکند از ره لطف

بشود خیل سلاطین جهان سائل ما

حجة بن الحسن ای خسرو خوبان جهان

دارم امید شود لطف خدا شامل ما

چهره بگشائی و آئی ز پس پرده برون

نور گیرد ز طفیل رخ تو منزل ما

روز پاداش که پرسند ز اعمال عباد

نیست جز مهر رخت چیز دگر حاصل ما

هدیۀ ماست (حکیمی) دو سه شعری که مگر

بپذیرد ز کرم، هدیۀ ناقابل ما

***

آیت الله ناصر مکارم شیرازی

 

 
بیمار هجر

 

گر نداری عشق او، بیگانه‌ای بیگانه‌ای

گر که مجنونش نه‌ای، دیوانه‌ای دیوانه‌ای

پیش شمع روی او، از جان خود پروا مکن

ورنه اندر بزم جان، کمتر ز یک پروانه‌ای

نیست غیر از نقد جان سرمایۀ بازار عشق

گر نداری جان به کف، بیمایه‌ای بیمایه‌ای

داستان حُسن یوسف گر چه عالمگیر شد

لیک پیش حُسن تو نبود به جز افسانه‌ای

سالها از هجر تو مغموم و مُهرم بر لب

همدمی کو، تا برآرم نغمۀ مستانه‌ای

نازنینا، رحم کن بر «ناصر» آن بیمار هجر

پیش از آن  هنگام کز هجرت کند هنگامه‌ای

***

آیت  الله حاج میرزا محمد ارباب

 

 
امیدواران

 

چه خوش باشد که بعد از انتظاری

به امیدی رسند امیدواران

جمال الّه شود از غیب طالع

پدیدار آید اندر بزم یاران

دمد از قرن قدرت نفخۀ صور

ببارد ابر رحمت آب باران

به آواز أنا الحق مرغ توحید

کند پرواز اندر شاخساران

جهان شد تیره چون شب‌های تاریک

خدایا، در رسان خورشید تابان

تو ای جام جهان، رخساره بنما

که خستند از تعب آئینه داران

ببین ما را اسیر بند کفار

گرفتار شکنج روزگاران

قدم در کربلا بگذار و بستان

سر پرخون ز دست نیزه‌ داران

تو ای دست خدا، از شَسْت قدرت

بکش تیر از گلوی شیرخواران

خبرداری که از سمّ ستوران

دگر جسمی نماند از شه‌سواران[13]

شیخ شهید فضل الله نوری (ممتاز)

 

 
یوسف کنعان

 

ای آنکه کسی سرو چو قد تو ندیده

چون لعل لبت غنچه ز گلزار نچیده

چون نرگس مستت به همه گلشن عالم

نه دیده چنین دیده و، نه گوش شنیده

ای مظهر خوبان، همه خوبند تو «خوبی»

نوری است جمالت که ز انوار چکیده

نشناخته گفتند گروهی که خدایی!

پس مرد شناسای تو را چیست عقیده؟

واقف نشد از سرّ تو ای مخزن اسرار

جز عارف چل ساله که در خرقه خزیده

ذات تو معمّاست، به بویش نبرد پی

آن کس که یکی جرعه ز جامت نچشیده

دانم به یقین گر به رخت پرده نبودی

کس یوسف کنعان به کلافی نخریده

می‌کرد تجلّی اگر این یوسف ثانی

دلباختگان، دل عوض دست بریده

در مردمک دیده و، از دیده نهانی

پیدا و نهان، غیر خداوند که دیده؟!

جز دیدن روی تو ندارد غرضی چرخ

زین گردش روز و شب و با قدّ خمیده

دانی ز چه در پای گل سرخ بود خار؟

از بس که به گلزار به شوق تو دویده

پی‌نوشت‌ها

* در مواردی گزیده‌ای از اشعار را آورده‌ایم.


[1] . خمسه حکیم نظامی گنجوی، ص49، چاپ آفتاب.

[2] . گلواژه 2، ص221.

[3] . دیوان حافظ، تصحیح: محمد قدسی حسینی، چاپ سنگی، بمبئی 1322، ص470.

[4] . همان، ص968، (غزل484).

[5] . آثار الحجه، ج2، ص398؛ گلهای معطر از بوستان آل محمد(ص)، محمد باقر حسینی زفره‌ای.

[6] . کلیات دیوان مرتضوی، سید محمد مهدی مرتضوی (عبدالصاحب)، ص44.

[7] . شقایق خونین کربلا، حجت الاسلام یوسف صدیق عربانی، ص140، چاپ سلمان فارسی، قم، 1375ش.

[8] . گلهای معطر، ص180.

[9] . همان، ص181.

[10] . همان، 190

[11] . همان، ص187.

[12] . آخرین سپیده، (برگزیده شعر معاصر مذهبی در ستایش حضرت مهدی)، امیر مسعود طاهریان، ص32، آستان قدس رضوی، 1382ش.

[13] . آثار الحجة، محمد شریف رازی، ج1، ص220، مؤسسه دارالکتاب الطباعه و النشر، قم،