ابن عميد
(
وزير وارسته)
محمّد مهدى حرّ زاده
پيشگفتار
از افتخارات عالم تشيع داشتن چهرههاى برجسته علمى و سياسى در طول تاريخ است كه از ريشه دار بودن اين شجره طيّبه حكايت مىكندم گرچه بسيارى از بدخوان شيعه چنين جلوه مىدهند كه نمىتوان چهره برجسته يا عالم بزرگوارى را در ميان شيعيان يافت امّا برگ برگ تاريخ نادرستى اين ادّعا را گواهى مىدهد. يكى از خاستگاههاى اصلى تشيع شهر مقدّس قم است. اين شهر علاوه بر پرورش صدها راوى و هزاران عالم، رجالى را در دامان خويش پرورش داده كه در عين بهرهمندى از علم و دانش در عالم سياست و اداره حكومت نيز نقش بسزايى داشتهاند و اين چنين بوده است . شخصيّت برجسته «
ابوالفضل، محمد بن حسين معروف به ابن عميد»
يكى از چهرههاى پر فروغ مىباشد. او وزير آل بويه بود و در قرن چهارم هجرى مىزيست. ابن عميد از مشاهير تاريخ علم و سياست و برجستهترين فرد خاندان عميد است. خاندانى كه اصالتا از شيعيان قم و از مروّجان اين مذهب بودهاند.(1)
در اين نوشتار بر آنيم كه به منظور آشنايى بيشتر با اين شخصيت شيعى، پيرامون زندگى وى مطالبى را ارائه دهيم.
ولادت
از آنجا كه عمران بن عميد را در هنگام وفات كمى بيش از 60سال ثبت كرده است (2) و سال وفات او را بسيارى اوايل 360ه يا 359ه گفتهاند، بنابراين معلوم مىشود محمد در سال 299يا 300ه. ق پا به عرصه جهان گذاشته است.
روزگار كودكى و نوجوانى و حتّى جوانى را در شهر رى منطقه جبال و فارس پشت سر گذاشت و مدارج علم و دانش را طى نمود و هر روز بر فضل و دانشش افزود (3) تا اينكه در زمره دانشمندان عصر خويش قرار گرفت.
نياكان ابن عميد
نام پدر وى را بيشتر،«
حسين»
دانستهاند و برخى چون ابن داود حلّى، نامش را «
حسن»
پنداشتهاند كه به نظر مىرسد صحيح نباشد. كنيه وى (
عميد)
ابو عبداللّه و لقب او كله بوده است (4) از اين لقب بر مىآيد احتمالا وى داراى قدّى كوتاه بوده است. در اينكه آيا كلمه «
عميد»
لقب او يا نام پدرش بوده است، در منابع تاريخى ترديد ديده مىشود. آنچه صحيح سه نظر مىرسد اين است كه عميد لقب حسين بوده است كه اهل خراسان (
ايران)
آنرا براى احترام و تكريم اكابر به كار مىبردند. شايد هم نزد ايشان فقط لقب كاتبان و منشيان بوده است.(5)
پدر ابن عميد در سال 275ه. ق متوّلد شد.(6) اصالة اهل قم بود (7)و در دوران زندگى به تحصيل علم پرداخت. وى جزء كاتبان به شمار مىآمد چنانكه ثعالبى مىگويد: ابن عميد فنّ كتابت را از غريبه نياموخته؛ بلكه آنرا از پدر خود «
ابو عبداللّه حسين بن محمد»
فرا گرفته است. ابو عبداللّه در مرتبه بزرگى از فن كتابت قرار داشت و رسالههاى او در خراسان (
ايوان)
مدوّن گشته بود. ابو اسحاق صابى در كتاب خود «
تاجى»
پا را فرا گذاشته و مهارت پدر ابن عميد را با ابن عميد مقايسه نموده و مىگويد: رسائل ابن عبد اللّه در بلاغت كمتر از رسائل پسرش ابوالفضل نيست. اگر چه ثعالبى اين سخن صابى را نمىپذيرد و آنرا ستمى بزرگ در حق ابن عميد مىشمارد (8) امّا نفس بيان اين مطلب از شخصيتى چون صابى كه برخى او را از كاتبان چهارگانه جهان شمردهاند، نشانگر مقام و موقعيّت علمى پدر ابن عميد است و همين علم و فضل بود كه يكبار در زمانى كه لشكر «
ماكان بن كاكى»
شكست خورد و او در بين لشكريان بود و اسير شد، از بند اسارت نجاتش داد و علاوه بر آن سبب منزلت يافتن او نزد سلطان فاتح شد. بعد از جريان ديوان رسائل نوح بن نصر را به عهده گرفت و ملقّب به لقب شيخ گرديد.(9) برخى از كتب، چون دائرة المعارف تشيّع و تمدن اسلامى در قرن چهارم وى را صاحب منصب وزارت نيز شمردهاند و برخى ديگر وى را«
قوّاد»
يعنى سردار سپاه ناميدهاند. (10) پدر ابن عميد در سال 336ه. ق (11) در سنّ 61سالگى بدرود حيات گفت.
نياى پدر او
نام جدّ ابن عميد را همچون نام خود او «
محمّد»
گفتهاند و همچنانكه گذشت برخى احتمال دادهاند نام وى «
عميد»
بوده است. (12)امّا آنچه به نظر صحيحتر مىرسد آن است كه نام جدّ او«
محمّد»
مىباشد همانگونه كه بسيارى از موّرخان ثبت نمودهاند. ابى حيّان در كتاب اخلاق الوزيرين به نقل از ابوطالب جرّاح شغل پدر بزرگ ابن عميد را «
نخخّال»
(
كسى كه آرد الك مىكند)
مىداند (13) و در جايى ديگر از همين كتاب مىنويسد «
جدّ اين عميد در بازار گندم فروشان آرد الك مىكرد يا باربرى مىنمود يا حبوبات غلات را پاك مىكرد و در ضمن شبها نگهبان بازار بود.(14)
روزگار ابن عميد
وى در قرن چهارم هجرى مىزيسته و اين قرن از جهانى با قرون ديگر متمايز است. از جمله: گسترش تشيّع در آن عهد و اوجگيرى فن كتابت و به عبارت ديگر «
ترسل»
از ويژگيهاى آن روزگار است.
«
رسائل (
نام و مكتوبات)
قرن چهرم هجرى دقيقترين نمونه شكوفايى هنر اسلامى است كه روى نفيسترين ماده هنرى يعنى كلمه پياده شده است بطوريكه حتّى اگر كارهاى دستى ظريف ديگرى از قبيل مصنوعات شيشهاى و معدنى كه از آن قرن به جا مانده است، وجود نداشت باز هم مىتوانستيم از روى همين رسائل - كه نشانه تسلّط به فن بيان به سبك دشوار و بازى با الفاظ است - هنرمندى و هنرشناسى لطافت ذوق مسلمين قرن چهارم را ملاحظه كنيم. تصادفى نيست كه بسيارى از وزراى آن زمان اساتيد سرشناس ادب و قلم و داراى رسائل ارزشمند بودهاند كه به صورت كتاب براى عموم گردآورى شده است. از آن جملهاند، ابن العميد و صاحب بن عباد»
(15)
گسترش تشيّع در قرن چهارم، معلول عوامل متعددى بود. از آن جمله. تشكيل چهار دولت شيعى كه در مصر توسّط فاطميان، در عراق و ايران توسط آل بويه، در سوريه توسط دولت حمدانيان شيعى و در يمن توسّط زيديها تأسيس شد و اگر قرمطى را نيز شيعه غالى بدانيم، بايد اين رقم را به پنج افزايش دهيم. (16)
با توجه به نقش سلسله آل بويه در ترويج تشيع و اينكه ابن عميد وزارت برخى از ايشان را به عهده داشته است سزاوار است با اين سلسله آشنايى بيشترى پيدا كنيم.
آل بويه
سرزمين اصلى آل بويه «
ديلم و مازندران »
بود. (17) آغاز حكومتشان از سال 321در شيراز و پايان آن سال (
447كمى بيش از يك قرن)
است. اوّلين پادشاه اين سلسله سه برادر بودند: -1عماد الدوله (
على بن بويه متوفى -2 )
338معزّالدوله (
احمدبن بويه متوفى -3 )
356ركن الدوله (
حسن بن بويه متوفى .)
366
و آخرين پادشاه ايشان «
ملك الرحيم»
نام داشت. اگر چه سلطنت ايشان از شيراز آغاز شد، امّا به تدريج در ايوان و عراق و ملكه شهرهاى بنى عباس نفوذ كردند. (18) در سال 334معزّالدوله وارد بغداد شد و بر خليفه، مستولى گشت. قدرت او در بغداد به اندازهاى بود كه موفّق گرديد خليفه وقت «
المستكى باللّه»
را عزل و به جاى او «
المطيع للّه»
را نصب كند.(19) در تشيّع آل بويه ترديدى نيست و اين منابع تاريخى نشان مىدهد. امّا در دو مسأله ترديد هست. يكى آنكه تا چه اندازه مذهب در تصميمگيريهاى سياسى ايشان مؤثر بود. دوم آنكه تشيّع آنها از چه نوعى بوده است؟
دباره مسأله نخست بايد گفت: اصولا آنها در برابر اكثريت سنّى تحت سلطه خود نمىتوانستند موضع (
خصمانه)
صريحى داشته باشند، بسيار محتاط عمل مىكردند و نتيجه اين برخورد علاوه بر حفظ حكومتشان، گسترش انديشههاى شيعى در عراق و ايران.(20) درباره مسأله دوّم بايد گفت: گر چه خاستگاه تشيّع آنان صبرستان بود كه به طور اصولى در اختيار علويان زيدى قرار داشت، بسيارى از مورخين، ايشان را شيعه امامى دانستهاند. همچون: عبدالجليل رازى، مستوفى و از محققان جديد آرى بدى و فراى، مونتگرى و امت، اشيولر و دكتر كامل شيبى. (21)
در كتاب تاريخ الشيعه مىخوانيم:
ايّام آل بويه، همهاش روزگار تلاش و ترويج مذهب اهل بيت (ع) بود و هر راهى را براى نصرت اين مذهب و اعلاء مقام و مرتبت عترت پيامبر (ص)مىپيمودند.(22) بويهيان روز غدير را آشكارا تقديس مىكردند و چنان عيد مىگرفتند كه در هيچ عيد ديگرى چنين نمىكردند (23) و روز عاشورارا روز حزن و ماتم قرار مىدادند(24). تا جايى كه در سال 352از طرف معزّالدوله شيعيان در بغداد چنان مراسم عزادارى برگزار نمودند كه به علّت فراوانى جمعيّت شيعه در آن دوره و شركت آنان در اين مراسم اهل سنّت نتوانست در برابر آن بايستند.(25)
«
عضدالدوله بويهى با لشكريان در مشهد علوى (
نجف)
يك سال اقامت گزيد و بارگاهى با عظمت براى آن قبر مطهر بنا نهاد. ايشان براى ضرايع كريمه، ابنيه استوار و گنبدهاى رفيع بر پا داشتهاند. آل بويه تا زنده بودند پيوسته به زيارت مشاهد مشرفه مىشتافتند و پس از مرگ، پيكرهايشان را به آنجا منتقل مىكردند. ايشان شيعيان را در مشاهد مشرفّه اسكان دادند و مستمرىها و عطايايى بر ايشان قرار دادند»
(26) كتيبهاى كه از سال 363از وى بر تخت جمشيد مانده، مشتمل برنامه دوازده امام (ع) است.(27)
آوردهاند: مرجع تقليد ركن الدوله ابن جنيد از فقهاى اماميه بوده است. (28) وجود علماى بزرگى چون شيخ صدوق (
م )
381شيخ مفيد (
- 338
)
13 سيد مرتضى (
)
436 - 355شيخ طوسى (
)
460 - 385و شريف رضى (
)
406 - 359كه از ستونهاى عالم تشيّع بودند. در اين قرن، خود گواه گسترش فوق العاده تشيع امامى در عهد آل بويه است. البته وجود اين افتخارات به معناى عدالت كامل ايشان در حكمرانى نيست.
اكنون به شرح حال ابن عميد كه او را ستون سلطنت آل بويه ناميدهاند، مىپردازيم.(29)
ابن عميد
همانگونه كه گفتيم نام وى محمد و نام پدرش حسين و نام نياى او همچون خودش «
محمّد»
مىباشد. كنيه وى ابوالفضل بود(30) و از آنجا كه پدرش ملقّب به عميد بوده است او را چه در عصر خود چه در كتب تاريخى به نام ابن عميد مىشناسيم. او به القاب ديگرى نيز ملقب بوده است مانند: جاحظ ثانى، جاجظ اخير و از همه مهمتر استاد و رئيس.(31) كه لقب استاد آن زمان در مشرق زمين به وزراء اطلاق مىشد.(32)
اوّلين سؤالى كه در اين مقاله جاى طرح و پاسخ دارد پرسش از مذهب ابن عميد مىباشد. آيا وى از اهل تسنن بود كه اكثريت جامعه آن روز را تشكيل مىدادند يا از شيعيان؟ قرائن بسيارى وجود دارد كه ابن عميد وزير و عالم شيعى مذهب بود. از جمله قمى بودن وى يكى از اين قراين است. از آنجا كه قم هميشه مهد تشيع امامى بوده است مىتوان گفت كه او نه تنها شيعه بلكه شيعه دوازده امامى بوده است. قمى بودن وى از لا به لاى مطالب تاريخى بدست مىآيد به عنوان مثال: ابى حيّان توحيدى كه از مخالفين ابن عميد مىباشد، در كتاب خود آنگاه كه در صدد نكوهش ابن عميد بر مىآيد، از ابوطالب جرّاحى كاتب، نامهاى را نقل مىكند كه در آن خطاب به ابن عميد مىنويسد: «
گويا گمان كردهاى
ما از حال خانه تو در قم پرسش نكردهايم و به آن واقف نيستيم»
؟! (33) و در جاى ديگر از جرجانى نقل مىكند كه او مىگفت: «
ابن عميد مردى را كه به شهرش قم دشنام داده بود، مجازات نمود»
(34) كه اگر اين مخالف سر سخت ابن عميد خبر مجازات را هم غير واقعى نقل كرده باشد، باز قمى بودن ابن عميد از اين داستان آشكار مىشود و از اينها گذشته هم چنانكه در آغاز گفتيم ثعالبى تصريح مىكند، پدر ابن عميد اصالتا قمى است و دائرة المعارف تشيع مىنويسد: خاندان عميد اصلا از شيعيان قم و از مروّجان اين مذهب بودهاند. (35)
از ديگر شواهد تشيّع او اينكه در مجلسى كه او حضور داشت گويندگان گرد مىآمدند و پيرامون «
دوستى على (ع)گفتگو مىكردند. (36) گذشته از اين موارد چند مطلب ديگر تشيّع وى را تأييد مىكند. يكى آنكه صاحب اعيان الشيعه نام وى را در كتاب شريف خود ذكر نموده و اگر چه شرح حالى براى او غير از آنچه در ضمن شرح حال صاحب بن عباد آورده است ذكر نكرده لكن ظاهر همين ذكر نام نشانگر آن است كه وى را از اعيان شيعه شمرده است. و دوم آنكه نام خود او، پدر و جدّش از نامهايى است كه مىتواند معرّف شيعه بودن شخص باشد.
محلّ زندگى ابن عميد
در مورد محلّ تولّد او مدركى در دست نيست امّا پيرامون محلّ زندگى وى بايد گفت ظاهرا در قم خانهاى داشت و ايام زندگى خود را (
چه قبل از دست دادن پدر و چه بعد ازآن)
در دهستانهاى فارس، جبل و شهر رى سپرى كرده است (37) و گويا زمانى را نيز در شهر اصفهان اقامت داشته است. (38)
وزارت
بعد از آنكه ابى على قمى وزير ركن الدوله از دنيا رفت، ابن عميد در سال 328ه. ق به جاى او نشست و كرسى وزارت آل بويه را اشغال كرد. (39) امّا از آنجا كه ابن اثير در تاريخ خود مدّت وزارت ابن عميد را 24سال ذكر نموده است (40) و مرگ وى در سال 359يا 360ه. ق واقع شده، نتيجه مىگيريم كه ابن عميد در سال 335يا 336ه. ق به وزارت رسيده است. در آن زمان مردى 36ساله بود و در دوران وزارت عدالت را در جامعه گسترش داد.(41) تكيه گاه ابن عميد در انجام كارهايى كه بر عهده داشت «
ابى على بيّع»
بود. (42) كاتب او را در اين دوران «
ابوالفضل على ابن ثابت همدانى»
،(43) خادمش را شخصى به نام منصور نوشتهاند كه ظاهرا قمى و از همشهريان خود او بود(44) و صاحب (
مدير تشريفات)
دستگاه وزارتش مردى شجاع و زيرك بنام روين (
يا روبين)
بود. (45)با توجه به قمى بودن ابن عميد، وزير قبل از او، خادم او وزارت پدر و فرزند او مىتوان به نفوذ اهل قم در دستگاه حكومت پى برد.
علوم ابن عميد
در كتب تاريخى او را صاحب دانشهاى و متعدّدى دانستهاند به طورى كه در بيش از بيست رشته علمى تبحر داشت. اين علوم عبارتند از: نجوم، هيئت، تاريخ، ادب، رياضى، حفظ اشعار عرب، ترسّل و كتابت، مكانيك، هندسه، فيزيك، علم الحركات، جرّ اثقال، اشتقاق و استعارات (
علم بديع، حفظ لغت و غريب (
علم لغت، عروض، علوم اوائل، تفسير قرآن، فقه، موسيقى، منطق، فلسفه و خصوصا الهيات آن.
ترسّل
او در فنّ ترسّل كه همان كتابت است و مهارت تمام داشت بگونهاى كه فنّ انشاء و كتابت با عبدالحميد افتتاح شد و با ابن عميد بپايان رسيد.(46)وى از كاتبان چهار گانه جهان (47)و بزرگترين نويسنده ديوانى بود (48) و نوشتارهاى او را گواه بر اين ادّعا مىدانند. و گفتهاند بهترين رساله او «
اخوانيات»
و نامهاى كه به ابوالعلاء نوشته، مىباشد. (49)
فلسفه و منطق
ابن مسكويه مورّخ شهير كه در اثر 7سال همنشينى شبانه روزى (50) بسيارى از سجايا و خصوصيّات ابن عميد را در حافظه خويش ثبت كرده و در كتاب خود درج نموده است، مىگويد: در باب منطق و فلسفه خصوصا الهيات كسى از معاصران جرأت نداشت در محضرش سخن گويد مگر به عنوان پرسش و آموختن؛ نه مباحثه... زمانى ابوالحسن عامردى (
رحمة اللّه)
متوفى 381كه آهنگ بغداد داشت، از خراسان حركت نموده وارد (
رى)
شد، چون شنيد ابن عميد فيلسوف كاملى است و (
كتاب)
ارسطا طاليس را شرح نموده و داراى استعداد درخشانى مىباشد، همانجا اقامت گزيد و نزد استاد زانوى تلمّذ زد تا آنكه بسيارى از مشكلات فلسفى برايش حلّ گرديد. (51) ابن حيّان توحيدى از روى طعن و كنايه چنين مىنويسد: «
ابن عميد گمان مىكرد اگر ارسطا طاليس او را ديده بود با بيان او از بسيارى از آراء و نظراتش باز مىگشت و با مشورت او بسيارى از كتب خود را تغيير مىداد!»
(52)
تفسير و فقه
ابن مسكويه مىنويسد: ابن عميد در تأويل قرآن و حفظ مشكلات و متشابهات قرآن و همچنين آشنايى به اختلاف آراء و نظرات فقهاء در رفيعترين درجه و بالاترين مرتبه قرار داشت.(53)
در عين حال نويسنده اعيان الشيعه وى را در علوم دينى متمكّن و صاحب قدرت نمىداند.(54)
موسيقى و جغرافيا
ابن عميد مىگفت: موسيقى با مرگ من مىميرد و با ناپديد شدنم ناپديد مىگردد.(55)
از جمله آثار علمى او تعيين عرض جغرافياى شهر رى است كه با نتيجهاى كه بعدها با وسائل علمى دقيق گرفته شده است ،اختلاف زيادى ندارد.(56) از خدمات ابن عميد آن بوده كه مشكلات علمى كه پيشينيان از حل آن عاجز مانده بودند را حل نمود.(57)
كتابخانه ابن عميد
در سال 355ه.ق گروهى از جنگجويان (
كه به عنوان دواطلبان جهاد عازم مرز و روم بودند)
خانه ابن عميد را در رى غارت كردند. وقتى ابن عميد شب به خانه رفت چيزى كه بر آن بنشيند و كوزهاى كه آب بنوشد، نيافت. به نوشته ابن مسكويه كه در آن تاريخ كتابدار ابن عميد بود، از خانهابو حمزه علوى، فرش و اثاث آوردند امّا وزير، (
با آنكه، از ناحيه ساعد مجروح شده يود،(58) دل مشغول كتابخانهاش بود، هيچ چيز را به اندازه آن دوست نداشت. كتابخانهاى شامل كتابهاى بسيار در انواع دانش و حكمت و ادب كه معادل صد بار (
شتر)
مىشد. كتابدار مىگويد: وقتى مرا ديد راجع به كتابخانه پرسيد، گفتم: از همه اموال اين يكى برجاست و دست نخورده است. شادمان گرديد و رويش شكفته شد و گفت: زهى خجسته روان و مبارك سخن! همانا خزانههاى ديگر جانشينپذير است امّا كتاب، عوض ندارد و فرمود فردا صبح به فلان بياورشان، بردم و صحيح و سالم تحويل دادم.(59)
فنون ابن عميد
او در فنون متعدّدى چيره دست بود. از آن جمله: اسلحه سازى، تاكتيكهاى جنگى، مملكت دارى و سياست، نقاشى و غزل سرائى.
ابزار جنگى
آلات عجيبى براى قلعه گشايى اختراع كرد و نيز سلاح شگفت انگيزى ساخت كه به مسافت بسيار دور تير مىانداخت و تأثير فراوانى در وضع جنگ داشت. همچنين آينههاى (
مقعّرى)
ساخت كه از راه بسيار دور آتش مىافروخت.(60)
مملكت دارى و سياست
در مملكت دارى نوشته هايش بهترين شاهد چيره دستى اوست. مخصوصا رسالهاى كه در پريشانى اوضاع ايران و سوء تدبير سلف خود و اينكه چه بايد كرد تا وضع بهتر شود، خطاب به ابى محمد هندو نگاشته است كه از آن رساله درس وزارت مىآموزند.(61)
شعر
در سرودن شعر زبر دست و ماهر بود كه حتى مخالف سر سخت او، ابى حيّان توحيدى بدان اعتراف نموده است و مىنويسد: «
اين مرد در سخن بالبداهه و شعر نيكو بود»
(62) و نيز از ديگرى نقل مىكند كه «
ابن عميد در غزل سرايى و سرودن معاتبه شعرى شايسته داشت»
.(63) او شعر طنز نيز مىسروده است.(64)
نقاشى
و باز ابن مسكويه مىنويسد: در نقاشى خصوصا كار با ناخن مهارت عجيبى داشت، چنانكه خود ديدم در مجلسى كه فقط خاصّان و افراد مورد اطمينان او حضور داشتند، سيب يا چيزى شبيه بدان را در دست مىگرفت و ساعاتى با آن ور مىرفت(
بازى مىكرد)
و سپس روى زمين مىغلتاند، او با ناخن روى آن اشكالى را نقاشى كرده بود كه اگر با ابزار، چندين روز كار كنند به آن زيبايى نمىشود.(65)
ويژگيها
ابن عميد سجايا و صفات پسنديدهاى داشت كه سر آمد اهل زمان خويش بود چنانكه حتّى دشمن به آن اذعان داشت و حسودان تسليم آن بودند و در آنچه داشت بى رقيب بود و همچون خورشيد بر احدى مخفى نبود(66) برخى از آن صفات را مىآوريم:
تواضع
در عين حالى كه ابن عميد به تناسب منصب وزارتى كه داشت كاخ نشين بود(67)، اما از اينكه خود را در علم بزرگ بشمارد، كراهت داشت و از رفتار متكبّرانه بر حذر بود.(68)
رفتار با عالمان
در خوشرويى و پاك خويى چنان بود كه چون اديب يا عالم صاحب فنى بر او وارد مىشد، گوش مىداد و چنان تحسين و آفرين مىكرد كه گويى آن مطلب را براى نخستين بار مىشنود. ماهها و سالها مىگذشت تا به مناسبتى چيزى از او مىپرسيدند، در آن حال بود كه درياى دانش به تلاطم در مىآمد و چشمه خاطرش جوشيدن مىگرفت، به طورى كه صاحب فن مبهوت مىشد و چه بسيار كسانى كه از خويشتن مطمئن بودند و در مقابل او از خود خجل مىشدند.(69) كوتاه سخن آنكه در او قامت وزارت خود مرجع و كعبه آمال ادبا و علما و ارباب فضل و كمال بود.(70)
حب على(ع)
در مجلس ابن عميد شيعيان و چه بسا عالمان و راويان شيعى گرد مىآمدند و پيرامون محبت حضرت على (ع)داد سخن مىدادند تا جايى كه يكى از مخالفان مذهب تشيّع نامهاى از برخى از (
مخالفان)
و معاصران مخالف حضرت امير (ع)خطاب به آن حضرت جعل نمود و هنگامى كه همان رساله را براى يكى از شاگردانش تدريس مىكرد، گفت: سبب آنكه اين رساله را بر عليه شيعيان نوشتم، آن بود كه ايشان در مجلس ابن عميد وزير، حاضر مىشدند و در محبت على (ع)زيادهروى مىكردند.(71)
كم حرف
كم سخن و كوتاه گفتار بود مگر آنكه از او مىپرسيدند و مستمعى فهيم مىيافت، در اين هنگام بود كه به نشاط مىآمد و بدون آنكه در پاسخ درماند و درنگ نمايد چنان با واژههاى رسا و جملات پرصفا پاسخ مىداد كه شنونده چنين پاسخى را نزد غير او نمىيافت.(72)
قدرت حافظه
در آن اعصار كه قدرت حافظه پيش از زمان ما ارزشمند بود وى از اين موهبت الهى در حد اعلا برخوردار بود. به اين نكته ابى حيّان توحيدى نيز اعتراف كرده است.(73) آنچه در ذيل پيرامون حافظه نيرومند ابن عميد مىخوانيد، گفتارى از ابن مسكويه است كه سالها كتابدار او بوده است.
او قهرمان خود را چنين مىستايد
شعرى نزد او خوانده نشد مگر آنكه ديوان صاحب آن شاعر را حفظ بود و اشعارى را كه سزاوار حفظ كردن بود چه از شعراى قديم و چه از شاعران جديد همه را از بر بود. بارى شنيدم اشعار گروهى از شاعران ناشناس را مىخواند از اين امر شگفت زده شدم و پرسيدم: اى استاد چگونه وقت شما اجازه مىدهد چنين شعرى را حفظ كنيد؟ در پاسخم گفت: گويا تو گمان مىكنى من به خاطر حفظ اين اشعار خود را در سختى مىاندازم؟ يكبار كه اين اشعار بگوشم برخورد، آنرا حفظ مىشوم.
قريب به 30الى 40بيت شعر را براى خود مىخواندم، هنگامى كه اشعار به پايان رسيد، همه را تكرار نمود اما وقتى از من خواست مقدارى از آن را بخوانم حتى نتوانستم سه بيت از آن را به طور صحيح بازخوانم. بارها براى من حكايت كرد كه در جوانى با رفقا و ادباى همنشين بر سر از بر كردن هزار بيت شعر در يك روز مسابقه مىگذاشته است و ابن عميد رحمةاللّه عليه با شخصيتتر از آن بود كه زياده گويى كند. وقتى سؤال كردم چگونه اين عمل را به انجام رسانيدى؟ در پاسخم گفت: شعر را بيست تا بيست تا يا سى تا سى تا حفظ مىكردم و يك بار باز مىخواندم و ديگر احتياجى به تكرار نداشتم.
شخصى مىگفت: پدرم نزد ابن عميد مىرفت و او از پدرم مىخواست تا اشعارى را كه حفظ نموده، برايش بخواند اما هر دفعه پدرم مرتكب اشتباهى مىشد و ابن عميد آن را گوشزد مىنمود و من از اين موضوع بسيار ناراحت بودم تا آنكه روزى ديوان كميت (
شاعر معروف عرب)
كه بسيار زياد بود به دستم رسيد. از ميان آن، سه قصيده غريبه كه گمان مىكردم هنوز به دست استاد نيفتاده است را انتخاب نمودم و همراه پدرم به نزد وزير رفتيم همين كه چشم استاد به ما افتاد، به پدرم گفت: مقدارى از اشعارت را بخوان. او نيز شروع به خواندن نمود اما همين كه قصيدهاى از آن سه قصيده را خواند، گفت: بايست! چرا كه تعدادى از ابيات اين قصيده را نخواندى و سپس خود آنها را از بر خواند.(74)
شجاعت
آنگاه كه ابن اثير در تاريخ خود اوصاف ابن عميد را بر مىشمرد، از وى به عنوان دليرى تمام عيار نام مىبرد.(75) وقتى در نبردها حاضر مىشد چون شيرى شجاع بود و به آتش جنگ گرم نمىشد و كسى به گردش نمىرسيد و پهلوانى را يارى مبارزه با او نبود. در عين حال قلبى آرام داشت و به هدف نظامى آگاه بود.(76) يك نمونه از شجاعت ابن عميد آنكه: در سال 344ه.ق «
ابن ماكان»
كه يكى از سرداران امير خراسان بود، وارد اصفهان شد. ابومنصور پسر ركن الدوله (
كه ظاهرا اصفهان بود)
شهر را ترك گفت و ابن ماكان خزائن شهر را به تاراج برد. در اين اوضاع و احوال ابن عميد، وزير ركن الدوله با همراهى قرامطه با ابن ماكان جنگيد او را زخمى نمود و با به اسارت گرفتن سردارانش در قلعهاى محبوس نمود و سپس وارد اصفهان شد. او به شدت جنگيد و شهر را بعد از پاكسازى به «
ابومنصور بويه»
تحويل داد.(77)
سخاوت
اگر چه ابى حيان توحيدى يك جلد كتاب كامل در نكوهش صاحب دين عباد و ابن عميد نگاشته است اما عمده آنچه را پيرامون ابن عميد نوشته، مىتوان در دو چيز خلاصه كرد. يكى بخل او و ديگرى بىخبرى او از علوم.
امّا كتب فراوانى خلاف ادّعاى او را لااقل پيرامون بهره او از علوم گوناگون ثابت مىكند و پيرامون سخاوت او همين بس كه وقتى متنى (
اديب، حكيم و شاعر شهيد قرن چهارم هجرى)
او را با قصيدهاى كه سروده بود، مدح و ستايش نمود، و ابن عميد سه هزار دينار به وى جايزه داد.(78)
هيبت در دل لشكريان
اگر چه امير در دل لشكريان هيبتى نداشت و مجبور بود با ايشان مدارا كند و بسيارى از خطاها و اشتباهاتشان را ناديده بگيرد و ايشان نيز به اين روش عادت كرده بودند و هر روز خواستههايشان افزايش مىيافت و از درآمد كشور فزونى مىگرفت، امّا زمانى كه استاد رئيس ابن عميد رحمةاللّه عليه، وزارت ركن الدوله را پذيرفت ابتدا با لشكريان و دولتيان مدارايى اعجازگونه نمود و سپس امور را به درجه اعتدال رساند و از خود چنان هيبتى در دل سپاه و رعيت به جاى گذاشت كه كافى بود از روى نارضايتى گوشه چشمى برايشان بيندازد تا لرزه بر اندامشان بيفتد و بند بند بدنشان سست گردد و در نتيجه همين سياست مقتدرانه اوضاه به گونهاى آرام گرفت كه مىديديم از ديوان خويش به سوى سراى سلطان مىرفت و جز منشيان ويژه كسى را (
در بين راه)
ملاقات نمىكرد و ساعتى نزد سلطان به حل و فصل امور مىپرداخت و اكثر روز را به دانش و اهل علم مشغول بود.(79)
مراسم ملّى
ابن عميد از آن جا كه يك ايرانى بود، دست كم در برخى از مراسم ملّى و سنّتى ايرانيان همچون جشن مهرگان كه در روز هفتم از هفتمين ماه هر سال شمسى برپا مىشد و بر خلاف زمان حاضر، در گذشته بين اقوام ايرانى عموميّت داشت، شركت مىجست. البته اين گمان از مديحهاى كه يكى از شاعران آن زمان براى وى در روز مهرگان سروده است (80) حاصل حاضر مىشود.
يكى از عادات او
از جمله عادات ابن عميد آن بود كه وقتى يكى از مدعيان علم و ادب بر او وارد مىشد وزير مىخواست فهمش را بيازمايد نخست چيزى راجع به بغداد و جاحظ از او مىپرسيد. خود ابن عميد را كه «
بزرگترين نويسنده ديوانى»
است را جاحظ متأخّر لقب دادهاند.(81)
استادان
اين عالم سترگ، علوم و فنون خود را نزد اساتيد متعدّدى فرا گرفت. من جمله: احمد بن ابى عبداللّه برقى و احمد بن اسماعيل بن سمكة بن عبداللّه كه وى را ابوعلى المجلى العربى از اهل قم مىنامند. ابن سمكة اهل فضل و ادب بود و كتابى تاريخى پيرامون خلفاء عباسى و دولت عباسيان تأليف نموده كه كتابى بىنظير است مشتمل بر ده هزار ورق. وى از راويان اخبار مىباشد و علامه حلّى روايات او را به صورت مشروط مىپذيرد.(82)
علاوه بر اين دو تن شايد ابى جعفر خازن (83) و ابن ابى الثيات(84) نيز در زمره اساتيد او باشند.
شاگردان
گروهى از دانش پژوهان كه طالب انواع گوناگون علوم بودند، در محضرش گرد آمدند و احدى از ايشان از اينكه استاد را در علمى كه از او مىآموزد، بزرگ بشمارد خوددارى نمىكرد و از آنكه بگويد مانند او را نديده، امتناع نمىورزيد(85) امّا متأسفانه گويا تاريخ نام شاگردان وى را ثبت نكرده است مگر دو تن از ايشان را. يكى صاحب بن عباد و ديگرى عضدالدوله. عضدالدوله بزگترين فرمانروان قرن چهارم است(86): زمانى كه ابن عميد به فارس رفت انواع سياستهاى استوار و فن جهاندارى كه والاترين فنون است به او آموخت و عضدالدوله نيز به تعليم و القاء او گوش فراداد و دل سپرد و بارها گفت: ابوالفضل بن عميد استاد من است و هميشه او را استاد يا «
استاذالرئيس»
خطاب مىكرد(87).
برجستهترين شاگردان ابن عميد، صاحب بن عبّاد مىباشد. او با آن همه جلالت آفاقى كه داشت از اتباع ابن عميد بوده بلكه موافق عقيده بعضى، اينكه او را «
صاحب»
ناميدهاند به جهت مصاحبت او با ابن عميد بوده است. او استاد خويش را بسيار تعظيم مىنمود تا جايى كه وقتى از شهر بغداد كه گويا در آن زمان از زيباترين شهرهاى جهان به شمار مىرفت، بازگشت در پاسخ استاد خويش كه پرسيد: بغداد را چگونه يافتى؟ گفت: بغداد در ميان بلاد مانند «
استاد است در ميان عباد»
(88).
با توجه به اينكه صاحب بن عباد از مشاهير شيعه مىباشد و خدماتى را به عالم تشيّع ارائه نموده است به پاس خدماتش مختصرى از شرح حال و زندگينامه او را مىآوريم:
نامش اسماعيل، كنيهاش ابوالقاسم، ملقب به «
صاحب»
و «
كافى القاة»
. در سال 324يا 326ه.ق در اصطخر فارس يا ياطاقان از توابع طالقانِ قزوين متولّد گرديد. وى علوم خود را نزد ابى الحسين بن فارس و ابىالفضل بن عميد فرا گرفت و به مرتبهاى از علوم و ادبيات رسيد كه او را يكى از كاتبان چهارگانه جهان برشمردهاند. صاحب بن عبّاد مىخواست در علوم از استاد خويش ابن عميد پيروى كند او در برخى از علوم همچون علوم دينى توانست به خواست خود جامه عمل بپوشاند. اما در علوم فلسفى موفّق نگرديد و نيز همانند استاد خويش داراى تأليفات فراوانى بود.(89) او با تمام توان ابن عميد را ستايش مىكرد.(90)
صاحب بن عباد ابتدا از كاتبان كم اهميّت و خادم ابوالفضل بن عميد بود. امّا بواسطه علاقهاى كه ابن عميد به صاحب يكديگر داشتند كم كم كار صاحب بالا گرفت تا اينكه ابن عميد او در سن 21سالگى منشى و مبرى مؤيدالدوله پسر امير خود يعنى ركن الدوله قرار داد.(91) بعد از مرگ ابن عميد و وزارت تقريبا 6ساله پسر او در حوالى سالهاى 366مؤيدالدوله صاحب بن عباد را به وزارت برگزيد.(92) صاحب با تمام علاقهاى كه به خاندان عميد داشت، بعد از وفات ابن عميد و وقايعى كه بين او و پسر ابن عميد رخ داد، اين علاقه و دوستى از بين رفت تا جايى كه از هر سخنى كه مربوط به آل عميد مىشد، طفره مىرفت.(93)
آوردهاند كه نوح بن نصر سامانى از صاحب بن عباد درخواست كرد او ارتش را بپذيرد. از عذرهايى كه صاحب آورد آن بود كه حمل دارائيش بسيار دشوار است. از جمله كتابخانهاى بيش از صد شتر بار، فهرست كتابخانه صاحب ده مجلّد بود.(94)
از عادات صاحب، مسجّع سخن گفتن بود كه البته بايد اعتراف نمود كه در اين وادى سخت چيرهدست بود. ابى حيان توحيدى به نقل از ابن عميد چنين آورده است: «
صاحب روزى از رى به اصفهان مىرفت، وسط روز در قصبهاى بزرگ كه بين راه بود، توقّف نكرد تا به دهى مخروبه و با آبى شور رسيد؛ به نام نوبهار. آنجا توقّف كرد، فقط براى آنكه بنويسد: مىنويسم نامه را از نوبهار روز شنبه موقع نصف النهار»
(95). اين اديب برجسته سردار لشكريان نيز بود.(96)
شأن صاحب بن عباد به جايى رسيد كه شريف رضى (
متولد 359متوفى )
406در حياتش و در سوگش او را ستايش نمود.(97)
بالاخره صاحب در سال 385در شهر رى ديده از جهان فرو بست .(98)
پس از مرگ صاحب، تشييعى با شكوه از او به عمل آمد، فخرالدوله و همه بزرگان مملكت با لباس عزا در كنار جنازهاش حاضر شدند و با خروج تابوت مردم يك صدا خروش بركشيدند و به خاك افتادند، شاه جلو جنازه حركت كرد و چند روز به عزا نشست.(99)
دو كتابى كه از وى به جا مانده است به نامهاى «
ابانه عم مذهب اهل العدل»
و «
فرق بين ظاد و ظاء»
مشهور است.
همنشينان ابن عميد
علماء و دانشمندان متعدّدى با ابن عميد همنشينى و مجالست داشتند من جمله: ابى العلاء السروى، ابى الحسن العلوى العباسى و ابن خلا و قاضى، ابن سمكه قمى، ابى الحسين بن فارس و ابى محمد بن هندو كه در حضر همنشين او بودند و در سفر با او مكاتبه داشتند.(100)
فرزندان
تا آنجا كه نگارنده به دست آورده است ابن عميد دست كم داراى دو فرزند پسر بود يكى به نام على و با كنيه ابوالفتح و ملقّب به «
ذواكفايتين»
و ديگرى ابوالقاسم كه قبل از تولّد ابوالفتح وفات يافت.(101)
ابوالفتح سال 337در شهر رى تولّد يافت. او در خدمت علما و استادانى كه در اطراف پدرش گرد آمده بودند، به تحصيل علوم پرداخت و مانند پدر در كتابت استادى داشت و شاعرى خوش قريحه بود، در سال 359ه.ق كه ابوالفضل ابن عميد به دفع حَسَنويه كُرد مأمور شد همراه پدر بود.(102)
و پدر فرماندهى سپاه را به عهده گرفت تا آنكه با حسنويه بر سر مالى مصالحه كرد و به سوى رى براى خدمتگزارى ركن الدوله بازگشت.(103) ابوالفتح را كه در اين هنگام جوانى 21ساله بود(104)، ركن الدوله به وزارت برگزيد و بر جاى پدر نشست.
ابوالفتح با اشراف ديلم رفت و آمد مىكرد و مىكوشيد با خلعت و هدايا نظرشان را جلب كند و به بازى و شكار و مهمانى صحرا دعوتشان مىكرد، البته ابن عميد با روش او مخالف بود.(105)
در آخرين سفر ابن عميد كه ابوالفتح پدر را همراهى مىكرد، او كه جوانى كه سن و سال و شاداب بود، به مقتضاى سن، اسباب امر و نهى او را به بدرفتارى كشاند و چيزهايى از او سر زد كه باعث خشم پدر شد، تا آنجا كه ابن عميد؛ پدر ابوالفتح هنگام مرگ گفت: چيزى جز فرزندم مرا نكشت و بر خاندان عميد از چيزى كه آنرا نابود كند نمىترسم مگر از اين فرزندم.(106)
در سال 366ه.ق كه مؤيدالدوله فرزند ركن الدوله به حكومت رسيد ابوالفتح را از وزارت عزل نمود، وى در همين سال در سن 29سالگى در زير شكنجه يكى از فرمانروايان جان سپرد.(107) و با مرگ او خاندان عميد برافتاد.(108)
بيمارى ابن عميد
ابن عميد در تمامى عمر خود مبتلاى دو دشمن قوى داخلى قولنج و نِقرِس بود(109). و به علت نقرس شديد قادر به سوارى كردن نبود و به همين علت بر عمارى (
تخت روان)
مىنشست.(110)
فصل غروب
در محرّم سال 359ه.ق ركن الدوله وزير خود ابوالفضل بن العميد را با لشكرى انبوه و مجهز به سوى سرزمين يكى از شورشيان كرد به نام حسنوية بن حسين فرستاد تا او را كه ايجاد اختشاش نموده بود، سركوب نمايد، امّا در بين راه بيمارى ابن عميد(
رفتارهاى ناشايست فرزندش)
شدت يافت. زمانى كه به حمدان رسيدند(
ظاهرا معرّب همدان)
شمع وجودش بىفروغ گشت و چشم از جهان فرو بست.(111) با مرگ اين عالِم در عالم فضل و دانش شكافى پديد آمد كه چيزى آن را نپوشاند. عمر «
ابن عميد»
در هنگام مرگ كمى از 60سال بيشتر بود كه 24سال از آن را به وزارت گذرانده بود.(112)
در مورد سال وفات وى سال 360ه.ق نيز مطرح كردهاند.(113) همچنين پارهاى از نويسندگان، رى يا بغداد را به عنوان محل وفات ابن عميد نام بردهاند.(114) اما با توجه به مدارك قابل اعتمادتر به نظر مىرسد كه وفات وى در همدان واقع شده است.
آثار
آثار به جا مانده از ابن عميد را چنين گفتهاند: تاريخ، ديوان الرسائل و المذهب فى البلاغات (115) و كتاب الخلق و الخلق( يا الخلق و المخلق) كه هنوز در مسؤدة و چرك نويس بوده كه مرگش فرا رسيد.(116)
مواعظ
وى سخنان حكمتآميز را مكرّر در مجالس بر زبان مىآورد كه برخى از آنان به عنوان حسن ختام ذيلا آورده مىشود:
«
دانش پژوهان فروتن علم و حكمت بيشترين بهرهها را از اين دو مىبرند، همانگونه كه زمين پست بيشترين آب را مىنوشد.»
«همانا خداوند به هر آفريدهاى ضدّش را افزود تا دلالت كند وحدت تنها از آن اوست.»
«بزرگوارى خدا از حكمتش نمىكاهد، و از اين رو هر دعايى را اجابت نمىكند.»
(117)
«چگونه از دوستت كه داراى طبايع چهارگانه است، توقّع يك نوع رفتار را دارى.»
(118)
پى نوشتها:
1- دائرة المعارف تشيّع، ج 1ص .352
2- الكامل فى التاريخ، ج 9ص .606
3- يتيمة الدّهر، ج 3ص .160
4- همان، ص .159
5- ريحانةالادب، ج 8ص؟؟؟.
6- دائرةالمعارف تشيّع، ج 1ص .352
7-يتيمة الدهر، ج 3ص 160اخلاق الوزيرين، ص .325
8- همان، ص .159
9- همان مدرك، ص .159
10- دائرةالمعارف تشيع، ج 1و تمدن اسلامى در قرن چهارم، ج .1
11- همان، ص .352
12- ريحانةالادب، ج 8ص .126
13- اخلاق الوزيرين، ص .325
14- همان، ص .360
15- تمدن اسلامى در قرن چهارم، ج 1ص .273
16- تاريخ تشيع در ايران، ج 1ص .361
17- همان، ج 1ص .361
18- تاريخ الشيعه، ص .207 - 206
19- تاريخ تشيّع در ايران، ج 1ص .360
20- همان، ج 1ص 362با اندكى تلخيص.
21- همان، ج 1ص 263 - 262با تلخيص.
22- تاريخ الشيعه، ص .207
23- همان، ص .208
24- همان، ص .211
25- تاريخ تشيع در ايران، ج 1ص .364
26- تاريخ الشيعه، ص .212
27- تاريخ تشيع در ايران، ج 1ص .365
28- همان، ج 1ص .363
29- يتيمة الدهر، ج 3ص .158
30- ريحانة الادب، ج 8ص .126
31- همان، ج 8ص 126و منابع ديگرو
32- تمدن اسلامى در قرن چهارم هجرى، ج 1ص .29
33- اخلاق الوزيرين، ص .325
34- همان، ص .341
35- دائرةالمعارف تشيع، ج 1ص .352
36- اعيان الشيعه، ج 332 3پاورقى .
37- يتيمة الدهر، ج 3ص .160
38- همان، ج 3ص .161
39- الوافى بالوفيات، ج 2ص .381
40- الكامل فى التاريخ، ج 9ص .606
41- تجارب الامم، ج 2ص .281
42- اخلاق الوزيرين، ص .323
43- همان، ص .326
44- همان، ص .327
45- تجارب الامم، ج 2ص .224
46- ريحانةالادب، ج 8ص .126
47- همان، ج 8ص .126
48- تمدن اسلامى در قرن چهارم هجرى، ج 1ص .270
49- يتيمة الدهر، ج 3ص .164
50- تجارب الامم، ج 2ص .276
51- همان، ج 2ص .277
52- اخلاق الوزيرين، ص .327
53- تجارب الامم، ج 2ص .277
54- اعيان الشيعه، ج 3ص .332
55- الخلاق الوزيرين، ص .328
56- وزيران ايرانى از بزرگمهر تا اميركبير، ص .125
57- تجارب الامم، ج 2ص .278
58- تمدن اسلامى در قرن چهارم هجرى، ج 2ص .360
59- همان، ج 1ص .204
60- تجارب الامم، ج 2ص .278
61- همان، ج 2ص .278
62- اخلاق الوزيرين، ص .387
63- همان، ص .343
64- تجارب الامم، ج 2ص .277
65- همان، ج 2ص .278
66- همان، ج 2ص .275
67- يتيمةالدهر، ج 3ص .163
68- اعيان الشيعه، ج 3ص 332پاورقى.
69- تجارب الامم، ج 2ص .278
70- ريحانةالادب، ج 8ص .126
71- اعيان الشيعه، ج 3ص 332پاورقى اخلاق الوزيرين، ص .387
72- تجارب الامم، ج 2ص 277و .278
73- اخلاق الوزيرين، ص .387
74- تجارب الامم صفحات 275تا .277
75- الكامل فى التاريخ، ج 8ص .606
76- تجارب الامم، ج 2ص .279
77- تاريخ اسلام، حوادث سال 331تا 350ص .219
78- الوافى بالوفيات، ج 2ص .382
79- تجارب الامم، ج 2صفحات 279تا .281
80- يتيمة الدهر، ج 3ص .163
81- تمدن اسلامى در قرن چهارم هجرى، ج 1ص .270
82- رجال علامه، ص .16
83- اخلاق الوزيرين، ص .364
84- همان، ص .347
85- تجارب الامم، ج 2ص .278
86- تمدن اسلامى در قرن چهارم هجرى، ج 1ص .152
87- تجارب الامم، ج 2ص .278
88- ريحانةالادب، ج 8ص .126
89- اعيان الشيعه، ج 3از صفحات 329تا .332
90- يتيمةالدهر، ج 3ص .161
91- اعيان الشيعه، ج 3ص .339
92- همان، برداشت از ص 341و .342
93- همان، ص .341
94- تمدن اسلامى در قرن چهارم هجرى، ج 1ص .204
95- همان، ج 1ص .273
96- همان، ج 1ص .113
97- تاريخ الشيعه، ص .213
98- اعيان الشيعه، ج 3ص .329
99- تمدن اسلامى در قرن چهارم هجرى، ج 1ص .360
100- يتيمةالدهر، ج 3ص .164
101- اخلاق الوزيرين، ص .387
102- دائرةالمعارف تشيع، ج 1ص .353
103- الكامل فى التاريخ، ج 8ص .606
104- تمدن اسلامى در قرن چهارم هجرى، ج 1ص .111
105- همان، ج 1ص .131
106- الكامل فى التاريخ، ج 8ص .606
107- تمدن اسلامى در قرن چهارم هجرى، ج 1ص .140
108- دائرةالمعارف تشيع، ج 1ص .353
109- ريحانةالادب، ج 8ص .606 - 605
110- تمدن اسلامى در قرن چهارم هجرى، ج 1ص .131
111- الكامل فى التاريخ، ج 8ص .606 - 605
112- همان، ج 8ص .606
113- اعيان الشيعه، ج 3ص .140
114- ريحانةالادب، ج 8ص .126
115- وزيران ايرانى از بزرگمهر تا اميركبير، ص .125
116- اخلاق الوزيرين، ص .328
117- همان، ص .388
118- همان، ص .390
|
حضرت معصومه (س) |
زيارت |
كرامات معصوميه (س) |
متون ادبى |
ستارگان حرم |
تاريخچه ابنيه حرم |
آشنايى با شهر قم |
توليت آستانه مقدسه |
موزه آستانه مقدسه
معرفى دواير آستانه |
موقوفات آستانه |
نشريات |
فيلم |
صوت |
گنجينه تصوير |
بانك كتاب |
بر منبر حرم |
اخبار |
اطلاعات عمومى |
گوناگون
info@masoumeh.com
|